نمیدانم ونمی خواهم بدانم وقتی که به دنیا آمدم روزگار چه طعمی داشت؟
چند روز از حضور آفرینش گذشته بود؟ یادم نیست ، چون سواد نداشتم که تاریخ تولدم را بنویسم!
فقط یادم میاد که از ترس جهل مردم با نوح سوار کشتی شدم! و در خلوت تنهایی ام با محمد در غار حرا پناه جستم!
و از وحشت رخوت بی دردی با بودا به زیر درختی معتکف شدم! و به دست یاران کژاندیش با عیسی مصلوب شدم !
با شمشیر جهل به همراه علی در محراب به سجاده ی خون نشستم! با شریعتی به نمازایستادم وگریستم ، اما جوری که چشمهایمنفهمند!
با انیشتن بُعد زمان ومکان را درنوردیدم و با محمد تقی جعفری به حیرت تفکر نشستم و اکنون که هنوز خود را «اُمي» ميپندارم! فقط به ياد دارم كه از نياكان كويرم، در همسايگي روستاي شريعتي، روستاي ثامن در نزديكي سبزوار هر چند گفته اند در تهران زاده شدهام اما خوشحالم كه هنوز «سيتيزن» نشدهام. هنوز ميترسم از آسمانخراش و اتوبان و فرهنگسرا! هنوز ميگريم از بيپناهي صدها كودك كه با صدور حكم طلاق هر روز در اين شهر بيسرپرست ميشوند!
هنوز ميگريم براي آن دانشجويي كه از وحشت نااميدي و بيكسي گلوي زندگياش را در همسايگي مسجد ميبرد!
هنوز مي گريم براي جواني كه در همسايگي فرهنگسرا آخرين تزريق عمر خويش را انجام مي دهد!
و هنوز معلمان روحم را بياد دارم كه پدر بود و سيدحسن رضوي و محمدتقي جعفري و شريعتي!
اما براي ديدنم بايد بگويم:
در سخن پنهان شدم چون بوي گل در برگ گل
شوق ديدنم هر كه دارد در سخن بيند مرا
و به راستي مهم نيست كه از كجايم، كي آمدم، كي ميروم، كجا ميروم؟
مهم آن است كه براي مردم جهان چه كردهام؟
و هنوز خيلي حرف است.
اما چه خوب فرمود شريعتي:
سرمايه هر دلي حرفهايي ست كه براي نگفتن دارد!
همين!
«محمود نامني» |